دوست دارم
زانکه چشمان تو می گوید که می خواهی مرا
تو که از چشمان من چیزی دگر فهمیده ای
می کند تکرار چشمم حرف چشمان تر
عشق و دوستی
زانکه چشمان تو می گوید که می خواهی مرا
تو که از چشمان من چیزی دگر فهمیده ای
می کند تکرار چشمم حرف چشمان تر
کلاس عشقی ما دفتر ندارد
شراب عشقی ما ساغر ندارد
بدو گفتم که مجنون تو هستم
هنوز آن بی وفا باور ندارد
نشنو از نی ، نی حصیری بی نواست
بشنو از دل ، دل حریم کبریاست
نی بسوزد خاک و خاکستر شود
دل بسوزد خانه ی دلبر شود
آواز عاشقانه ما در گلو شکست
حق با سکوت بود صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
من اگر روح
پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم
دوباره غم بر این دل سایه افکند
نهال عمر من از ریشه بر کند
شدم بیمار پرستارم غم آمد
شدم بیمار ملاقاتم تب آمد
ای امید من سلام
برایت این تهفه را آورده ام
تا بگویم اسلام و اسلام و اسلام
کوچک تر که بودم
فکر مي کردم باران اشک خداست
ولي مگر خدا هم گريه می کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!!
دوست داشتم زير باران قدم بزنم
تا بوي خدا را حس کنم
اشک خدا را در یک کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت
کمي بنوشم تا پاک و آسمانی شوم!!!
آسمان که خاکستری می شد دل منم ابری می شد
حس ميکرم که آدمها دل خدا را شکستند
و يا از ياد خدا غافل شدند
همه می گفتند باران رحمت خداست
ولي حس کودکانهء من می گفت:
خدا دلش از دست آدمها گرفته
هميشه موقع آمدن خوشحالي و موقع برگشت ناراحت...ولي خوب براي من هر دویش ناراحت كننده است....
خيلي بد است كه آدم هم زمان در دو مكان زندگي كند و به هيچ كدامش هم تعلق نداشته باشد...اصلا هر چيزي كه مجبور شوی تقسيمش كني يک قسمی كيفيت خودش را از دست ميدهد...حتي زندگي....
من آدمي نيستم كه ديگران را زود فراموش كنم وهمين مشكل هم باعث ميشود كه مدام به فكر اين و آن باشم...حالاوجودم از حس هاي متفاوت....یک زره غم...يک زره خوشي...و مقدار زيادي دلتنگي...خودت اين ها را بگذار كنارهم ببين مي تواني چيزي از كنارش بدست بیاوری ....
خیلی سخت است که آدم چیزی که در دل دارد به کسی که می خواهد بگوید گفته نتواند.
از خدا مي خواهم كه هيچ كس را از عزيز ترين كسانش دورو جدا نكند....
سلام اي غروب غريبانه ي دل...
سلام اي طلوع سحرگاه رفتن...
سلام اي غم لحظه هاي جدايي...
خداحافظ اي شعر شب هاي روشن...
خداحافظ اي قصه ي عاشقانه...
خدا حافظ اي آبي روشن عشق....
خداحافظ اي عطر شعر شبانه...
خدا حافظ اي همنشين هميشه..
خدا حافظ اي داغ دل بر دل نشته...
تو تنها نمي ماني اي مانده بي من...
تو را ميسپارم به دل هاي خسته...
تو را ميسپارم به ميناي مهتاب...
تو را ميسپارم به دامان دريا...
اگر شب نشينم اگر شب شكسته...
تو را مي سپارم به روياي فردا....